التماس تفکر

متن زیر قسمتی از داستان کوتاه (جنگلی)از کتاب ((خواب نی لبک)) نوشته (هرمان هسه)در بیش از صد سال پیش است

{تازه ترین رسمی که ماتادالام وضع کرده بود جشن ماه نو بود.در این جشن او خود در مرکز دایره ائی می نشست و بر طبل خود میکوفتو دیگرا مجبور بودند رقصان بقدری دور دایره بگردند و سرود (گولوالا)بخوانند که از خستگی نتوانند برپا بمانند و بر زانو بیفتند.آنوقت هر یک از آنها می بایست خاری را در گوش چپ خود فرو کنند و زنان جوان به نزد پیر برده می شدند و پیر بدست خود خاری را در گوش آنها فرو می برد.جوانی بنام کوبر و چند نفر از همسالانش بر ضد این آداب سرکشی کرده بودندو می کوشیدند دختران جوان را نیز به مقاومت برانگیزند.یک بار فرصتی پیش آمد که پیروز شوندو قدرت روحانی نابینا را در هم شکنند......(در یکی از مراسم ماه نو)جوان نیرومند فریاد زده با کار پیر سخت مخالفت کردو پیر بخشم آمده و خار خود را گذشته از گوش ،در چشم قربانی نیز فرو برده و آنرا خونبار ساخت .شیون های دخترک چنان جانخراش بود که همه به آن سو شتافتند و چون دیدند که بر سر دخترک چه آمده است.ساکت ماندندحیرت زده وخشمگین........پیر مرد روحانی چیزهائی برزیان رانده بود که هیچ کس معنی آنرا نمی فهمیداما لحنش بقدری وحشیانه و وحشتبار بود که اوراد مقدس مراسم هولناک عبادت را بیاد می اوردو جوان را نفرین کرد.آن وقت مرد روحانی ،که قدرتش بیش از همه وقت بیش تر شده بود فرمان داد که دختر را بار دیگر پیشش ببرند و خارش را در چشم دیگر او نیز فرو برد و همه وحشت زده شاهد بودند وهیچکس جرئت اعتراض نداشت.....

/ 0 نظر / 43 بازدید